بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com          بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com               

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com               نوروز بر همه ایرانیان از هر گروه وهر اندیشه ای شاد باد                                            بهاربيست                   www.zibasazi.bahar-20.comبهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.comبهاربيست                   www.zibasazi.bahar-20.comبهاربيست                   www.zibasazi.bahar-20.comبهاربيست                   www.zibasazi.bahar-20.comبهاربيست                   www.zibasazi.bahar-20.comبهاربيست                   www.zibasazi.bahar-20.com     بهاربيست                   www.zibasazi.bahar-20.comبهاربيست                   www.zibasazi.bahar-20.comبهاربيست                   www.zibasazi.bahar-20.comبهاربيست                   www.zibasazi.bahar-20.com

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

 

برای شنیدن مور با صدای شادروان اقبالباقری کلیک کنید

برای شنیدن مور با صدای زن  کلیک کنید!

برگرفته از: تذکرة الاولیای عطار نیشابوری

از روی نسخه ی تصحیح شده ی نیکلسون

این وصفی از عارف بزرگ شیخ ممشاد دینوری (رض) از عارفان بزرگ قوم لک

دینور از توابع استان کرمانشاه از مناطق لک نشین می باشد و مردم آنجا با زبان لکی سخن می گویند

در قسمت دوم تذکرةالاولیای عطار نیشابوری که بعد ها بدان افزوده شده ذکری از شیخ ممشاد دینوری به میان آمده و از عظمت روحی و کرامات او یاد شده است اینک به قسمتهایی از آن با تلخیص اشاره می شود:

ذکر شیخ ممشاد دینَوَری رحمته الله علیه

آن ستوده ی رجال ، آن ربوده ی جلال ،آن صاحب دولت و زمانه ، آن عالی همت یگانه ، آن مجرد شده از کینه وری ، شیخ وقت : ممشاد دینوری

پیر عهد بود و یگانه ی روزگار و ستوده ی به همه کمالی و برگزیده به همه ی خصالی و در ریاضت و خدمت و مشاهدت و حرمت آیتی بود و پیوسته در خانقاه بسته داشتی .چون مسافر به در خانقاه رسیدی ، او در پس در آمدی و گفتی :مسافری یا مقیم ؟ اگر مقیمی در آی و اگر مسافری این خانقاه جای تو نیست که روزی چند بباشی و ما با تو خوی کنیم . آنگاه بروی و ما را در فراق تو طاقت نبود.

وقتی مردی به نزدیک او آمد و گفت : دعایی در کار من کن . گفت برو به کوی خدا شو تا به دعای ممشادت حاجت نبود . مرد گفت کوی خدا کجاست ؟ گفت : آنجا که تو نباشی. مرد برفت و از میان خلق عزلت گرفت و دولت او را دریافت و همنشین سعادت گشت و با حق آرام گرفت تا چنان شد که وقتی عظیم آمد به دینور رسید . خلق همه روی به صومعه ی ممشاد نهادند. در آن میان آن جوانمرد را دیدند ، می آمد و سجاده بر روی آب افکنده و آب او را می آورد . چون ممشاد او را بدید گفت : این چه حا لت است جوانمرد ؟ گفت : مرا این دادی و می پرسی اینک حق تعالی مرا از دعای ممشاد و غیر او مستغنی گردانید و بدین جا رسانید که می بینی.

....

نقل است که گفت:مرا وامی بود و من بدان مشغول بودم . به خواب دیدم که کسی می گفت : یا بخیل ! این مقدار که فراستدی بر ماست تو خوش فراگیر و مترس برتو فرا ستدن و بر ما دادن بعد از آن دیگر با هیچ قصاب و بقال شمار نکردم.

و او را کلماتی عالی است ( سخنان بسیار خوبی از او ماندگار شده است)و سخن اوست که گفت:اصنام (بتها) مختلفند. بعضی را از خلق بت نفس اوست (بعضی بت نفس می پرستند) و بعضی را فرزند او و بعضی را مال او وبعضی را حرمت او وبعضی را نماز او و روزه و زکات او و حال او وبت بسیار است. هر یکی از خلق بسته ی بتی اند از این بتان و فرٌ (فرار) از این بتان هیچ کس رانیست . مگر آن را که نبیند نفس خویش را و محل و هیچ اعتمادش نبود بر افعال خویش شکر نگوید بلکه چنان باید که هر چه از او ظاهر شود از خیر و شر بدان از نفس خویش راضی نبود و ملامت کننده ی خویش بود.

و گفت ادب بجا آوردن مرید(شاگرد) حرمت پیران بود و نگاه داشتن خدمت برادران و از سببها بیرون آمدن و آداب شرع بر خویشتن نگاه داشتن .

....

و گفت فراغت دل در خالی بودن است از آنچه اهل دنیا در آن دست زده اند از فضول دنیا

و گفت : اگر حکمت اولین و آخرین جمع کنی و دعوی کنی به جمله ی احوال سادات اولیا  هرگز به درجه ی عارفان نرسی تا سرّ تو ساکن نشود به خدای تعالی و استواری در تو بدید نیاید بر آنچه خدای تعالی ضمان کرده است ترا.

....

و گفت حکما که حکمت یافتند به خاموشی یافتند و تفکر.

....

و گفت : توکل وداع کردن طمع است از هرچه طبع ودل و نفس بدان میل کند

از او پرسیدند : درویش گرسنه شود چه کند ؟ گفت نماز کند گفتند اگر قوت ندارد؟گفت بخسبد . گفتند اگر نتواند خفت؟ گفت حق تعالی درویش را از این سه چیز خالی ندارد یا قوت با غذا یا اجل.

وچون وفاتش نزدیک رسید،گفتند آخر علت تو چگونه است ؟گفت:علت مرا از من پرسید . گفتند: بگو لا اله الا الله . روی به دیوار کرد و گفت :همگی من به تو ، فانی شد. جزای آن کسی که ترا دوست دارد این بود .

  یکی گفت :خدای تعالی با تو چه کرد ؟ گفت: سی سال است تا بهشت بر من عرضه می کند ، در آنجا ننگریسته ام . گفتند: دل خویش چگونه می یابی ؟ گفت : سی سال است تا دل خویش را گم کرده ام و خواسته ام تا باز یابم ، نیافتم . چون در این مدت باز نیافته ام ، در این حال که جمله ی صدیقان دل گم کنند ، من چگونه باز خواهم یافت؟ این بگفت و جان تسلیم کرد ، رحمته الله علیه