چو ایران نباشد تن من مباد ---فه رشه کلمه ای لکی به معنای پرتو-درخشش
 

 

این وبلاگ کوشش دارد با آنچه در چنته دارد به شناخت ادبیات وفرهنگ مردم لکستان بپردازد لکستان یک سرزمین اهورایی وباستانی است که بخش بزرگی از زاگرس را در بر می گیرد .این بخش که همواره به ایرانی بودن خود بالیده است برای همیشه تاریخ خود را تکه ای جدا ناپذیر از ایران می داند چو ایران نباشد لکستان مباد. شهر های مهم: ۱ ـکوهدشت۲- نورآباد۳ - الشتر ۴- هرسین و جمعیت زیادی در کنگاور ،اسدآباد،صحنه ،دره شهر ،آبدانان،خانقین،سلیمانیه عراق،وبیشتر جمعیت شهر های کرمانشاه وخرم آباد . با توجه به تاریخ نامکتوب ومبهم این سرزمین می توان از آداب ورسوم وفرهنگ غنی این سرزمین و به ویژه زبان لکی که هنوز بوی باستان وگذشته ایران از آن به مشام می رسد گوشه های تارکی از تاریخ این قوم را روشن نمود امید است با همت همه مردم لکستان این مهم محقق شود.     ده س مه بگر یه ده س ده نگْ نه یری/ تاقه ت و تونای روژ ته نگ نه یری       دست یاریگرت را در دست من بگذار که یک دست هیچ اثر وثمری در راه هدفمان ندارد زیرا که تنهایی در برابر دشواریها طاقت از کف می دهد و میدان را خالی می کند 

رحمانپور می گوید :

دٍٍس ودٍسماله تو هرده چل گری چل نیم گری/هر گری ای بی و چه شی چشم ره مسافری= استاد رحمانپور می سراید ای بازیگر تنهای میدانگاه دستمال دستت سرتاسر گره شده و هر گرهی چشم به راه قهرمانی است که از راه برسد وو ان را بگشاید .      کنج بازیگه نشسه چوپی گیر وا دل تنگ/ترم شون باد سیل کو دسمالیاکه ی رنگ ورنگ= اما گرما بخش میدان ما دلگیر و نا امید در گوشه ای از میدان زانوی غم در بغل گرفته چرا که تابوت یاران میدان دارش را باد در آغوش گرفته به نشانی آن دستمالها ی رنگین که از تابوتها بیرون است

مه

 بیابان را سراسر مه گرفته است می گوید به خود عابر
 سگان قریه خاموشند
 در شولای مه پنهان، به خانه می رسم گل کو نمی داند مرا ناگاه
در درگاه می بیند به چشمش قطره
اشکی بر لبش لبخند، خواهد گفت:
 بیابان را سراسر مه گرفته است... با خود فکر می کردم که مه، گر
همچنان تا صبح می پائید مردان جسور از
خفیه گاه خود به دیدار عزیزان باز می گشتند
***
بیابان را
سراسر
مه گرفته است
چراغ قریه پنهانست، موجی گرم در خون بیابان است
بیابان، خسته لب بسته نفس بشکسته در هذیان گرم مه عرق می ریزدش
آهسته از هر بند...

 بیابان را سراسر مه گرفته است... با خود فکر می کردم که مه، گر
همچنان تا صبح می پائید مردان جسور از
خفیه گاه خود به دیدار عزیزان باز می گشتند
***
بیابان را
سراسر
مه گرفته است
چراغ قریه پنهانست، موجی گرم در خون بیابان است
بیابان، خسته لب بسته نفس بشکسته در هذیان گرم مه عرق می ریزدش
آهسته از هر بند...
((شاملو))

 شعر تالشی

کلیک کنید

http://lavanen.blogfa.com/page/shehr.aspx

 
  BLOGFA.COM