انسان هایی که به دست حیوانات پرورش یافتند

در تاریخ موارد بسیاری از زندگی انسان ها با حیوانات بوده؛ افرادی که در کنار حیوانات...
چو ایران نباشد تن من مباد ---فه رشه کلمه ای لکی به معنای پرتو-درخشش |

در تاریخ موارد بسیاری از زندگی انسان ها با حیوانات بوده؛ افرادی که در کنار حیوانات...
آیا کوهدشت به بیابانی بی آب و علف تبدیل خواهد شد؟
خراسان نوشت: در طول جنگ تحمیلی، عملیاتهای زیادی توسط رزمندگان اسلام طراحی و اجرا شد که برخی از آن ها، تأثیر فراوانی بر سرنوشت جنگ گذاشت؛ عملیاتهایی که میتوان از آنها به «عملیاتهای سرنوشتساز» تعبیر کرد. آنچه در پی میآید، نگاهی گذرا به دستاوردهای سه عملیات سرنوشتساز «ثامنالائمه(ع)»، «بیتالمقدس» و «والفجر8» است که پیروزی در هر کدام از آن ها ثمرات فراوانی برای ایران در پی داشت.
عملیات ثامنالائمه(ع) و شکست حصر آبادان
عملیات ثامنالائمه(ع)، ساعت یک بامداد، روز پنجم مهرماه سال 1360 آغاز شد؛ عملیاتی که هدف آن، تصرف پلهای دشمن بر روی رود کارون، برقراری امنیت جاده آبادان به ماهشهر و اهواز و در نهایت، شکست حصر آبادان بود. با فرار بنی صدر و کنترل غائلهای که منافقین برپا کردهبودند، میان نیروهای سپاه و ارتش، انسجام بیشتری ایجاد شد. حال، زمان آن فرا رسیده بود تا با حملهای برقآسا، خاک پاک میهن از لوث وجود دشمن بعثی پاک شود. رزمندگان اسلام در عملیات ثامنالائمه(ع) از اصل غافلگیری، به بهترین شکل، استفاده کردند. این کار با رعایت قواعد حفاظت اطلاعات و بهرهگیری از تجربه عملیاتهای قبلی در این زمینه، ممکن شد. جانبرکفان ارتش و سپاه، به سرعت موانع ایذایی و میدانهای مین را پشت سر گذاشتند و خاکریزهای مقدماتی دشمن را، یکی پس از دیگری، به تصرف درآوردند. عملیات ثامنالائمه(ع) در 2 محور انجام شد. در محور نخست، رزمندگان ایرانی در پی انهدام پلهای تدارکاتی دشمن بودند. این هدف به سرعت محقق شد و دشمن با دادن تلفات سنگین، پا به فرار گذاشت. اما در محور دوم که هدف آن، عقب راندن نیروهای عراقی از جادههای راهبردی منتهی به آبادان بود، دشمن به شدت مقاومت میکرد. این امر باعث زمینگیر شدن نیروهای ایرانی در برخی نقاط شد. با این حال، نیروهای محور اول، در حرکتی شجاعانه و تحسینبرانگیز، پس از رسیدن به اهداف تعیین شده، به یاری نیروهای محور دوم آمدند و با حملات برقآسا، دو تیپ زرهی عراق را به کلی نابود کردند. نیروهای دشمن که توان مقابله با رزمندگان شجاع ایرانی را نداشتند، با برجای گذاشتن غنایم فراوان و دادن تلفات سنگین، به غرب رود کارون گریختند. پیروزی عملیات ثامنالائمه(ع)، موجی از شادی و شعف را در سراسر میهن اسلامی برانگیخت و باعث بالا رفتن روحیه نیروهای ایرانی در سایر جبههها شد. در این عملیات پیروزمندانه، 2 هزار نفر از نیروهای دشمن متجاوز کشته و زخمی شدند و 1800 نفر از آن ها، به اسارت نیروهای ایرانی درآمدند. همچنین، در عملیات ثامنالائمه(ع)، 16 دستگاه تانک و نفربر، 150 دستگاه خودرو، 30 دستگاه بولدوزر و تعداد قابل توجهی سلاح انفرادی و قبضههای خمپاره دشمن، توسط رزمندگان اسلام به غنیمت گرفته شد.
فتح خرمشهر؛ روز مقاومت و پیروزی
خرمشهر، روز 4 آبان ماه سال 1359، به دست اشغالگرانِ بعثی افتاد. مهاجمان گمان می کردند با اشغال شهر، راه تهاجم باز شده است؛ اما پایداری کم نظیر ایرانیان و سلحشوری جوانان مؤمن و شجاع این مرز و بوم، خیلی زود دشمن را از توهم پیروزی بیرون آورد. ساعت 22 و 30 دقیقه روز اول خردادماه سال 1361، تلاش برای بیرون راندن مهاجمانِ بعثی از خرمشهر و برخی نواحی اشغال شده خوزستان، آغاز شد. نام این عملیات، «بیتالمقدس» بود. حمله سریع و غافلگیرانه نیروهای ایرانی، اشغالگران را دچار وحشت و سردرگمی کرد. رشادت و شجاعتِ مدافعانِ مؤمن و جان برکف ایران، امکان هرگونه واکنشی را از دشمن سلب کرده بود. طولی نکشید که با سرعت عمل نیروهای ایرانی، ارتباط میان یگان های اشغالگران قطع شد. نیروهای دشمن که توان ایستادگی در برابر غیورمردان ایرانی را نداشتند، پا به فرار گذاشتند. روز دوم خردادماه، نیروهای ایرانی توانستند خرمشهر را به محاصره کامل خود درآورند. طی چند ساعت اولیه روز، تعداد نیروهای اشغالگری که به اسارت نیروهای ایرانی درآمده بودند، از مرز 2800 نفر گذشت. همزمان، حمله مقتدرانه ایرانیان به یگان های دشمنِ متجاوز، بین نهر عرایض و شلمچه، باعث نابودی کامل نیروهای اشغالگر در این منطقه شد. با تنگ تر شدن حلقه محاصره دشمن، نیروی هوایی ایران، پل های تدارکاتی عقبه دشمن را از بین برد و محاصره متجاوزان بعثی را کامل تر کرد. ساعت ۳ و ۵۰ دقیقه بامداد روز سوم خرداد، عملیات اصلی آزادسازی خرمشهر با در هم کوبیدن پاتک دشمن، توسط نیروهای ایرانی، آغاز شد. تکاوران سلحشور نیروی دریایی، قایق های مهاجمی را که در پی دور زدن نیروهای ایران و تدارک هجوم دیگری بودند، در هم شکستند. ساعت 11 روز سوم خردادماه سال 1361، نیروهای ایرانی توانستند از سمت غربی وارد خرمشهر شوند. این اتفاق در ساعت 12 همان روز از سمت شمال و شرق نیز به وقوع پیوست. به این ترتیب مهاجمان، پس از 578 روز اشغالگری، از خرمشهر عقب رانده شدند. کار پاکسازی شهر چند روزی ادامه داشت. در عملیات آزادسازی خرمشهر 5 هزار و 553 نفر از مدافعان شجاع ایرانی به شهادت رسیدند. تلفات دشمنِ متجاوز به مراتب بیشتر بود؛ آن ها با 16 هزار کشته و 19 هزار اسیر، فرار را بر قرار ترجیح دادند. ده ها تیپ ارتش متجاوز بعثی منهدم شد. هزاران دستگاه اَدَواتِ نظامی توسط نیروهای ایرانی به غنیمت گرفته شد. طی این عملیات پیروزمندانه، افزون بر شهر خرمشهر، هویزه و بخش های وسیعی از مناطقی که به اشغال دشمن درآمده بود، آزاد شد. دفاع جانانه ایرانیان، دشمن را به پشت مرزها عقب راند و حماسه بزرگ آن روز در یاد و خاطره ایرانیان با نام «روز مقاومت، ایثار و پیروزی» ماندگار شد.
والفجر 8؛ تصرف بندر راهبردی فاو
رژیم بعث عراق، پس از شکست در عملیات بدر، بیش از پیش به ناتوانی خود در برابر رزمندگان سلحشور و جانبرکف ایرانی پی برد. با درخواست صدام، عربستان سعودی و تعدادی از شیوخ حاشیه خلیج فارس، کمکهای مالی معتنابهی را در اختیار او گذاشتند. صدام با این کمکها، به ایجاد دیوار دفاعی در تمام خطوط عملیاتی اقدام کرد. عراقیها، به ویژه در منطقه اروندرود، بیش از دیگر مناطق، به تجهیز دیوار دفاعی خود پرداختند. بسیاری از آبگیرها و نهرها، توسط نیروهای دشمن خشکانده شد تا مسیرهای مناسبی برای مانور یگانهای زرهی ایجاد شود. به موازات این اقدامات، هواپیماهای اعطایی غرب به صدام، شبانهروز از استحکامات ایرانیها در آن سوی اروندرود، عکسبرداری میکردند و به دقت تحرکات رزمندگان اسلام را زیر نظر داشتند. فرماندهان سپاه و ارتش، برای منحرف کردن ذهن دشمن و فراهم آوردن مقدمات عملیات سرنوشتساز والفجر 8، عملیاتی ایذایی را در منطقه امالرصاص طراحی کردند. این عملیات با موفقیت اجرا شد و افزون بر منحرف کردن ذهن دشمن از حاشیه اروندرود، تلفات سنگینی را به نیروهای بعثی وارد کرد. پس از عملیات امالرصاص، همه چیز برای انجام عملیات والفجر8 مهیا بود. نیروهای ایرانی درصدد بودند با انجام این عملیات، بر دو سوی رودخانه اروند مسلط شوند و در نهایت، بندر راهبردی فاو را تصرف کنند و در واقع، راه ارتباطی عراق با خلیج فارس را ببندند. ساعت 22 روز 20 بهمنماه سال 1364، غواصان بیباک و دلاور بسیجی، به آبهای خروشان اروندرود زدند و از آن عبور کردند تا مسیری برای عبور نیروهای خودی باز کنند. این کار با موفقیت به پایان رسید. غواصان، افزون بر ایجاد مسیر، کار خنثی کردن تلههای انفجاری را هم برعهده داشتند. مَدّ شبانه و بالا آمدن آب اروندرود، باعث شد شناورهای ایرانی بتوانند بدون برخورد با مینهای خورشیدی، از میان آبهای پر تلاطم این رودخانه بگذرند و خود را به آن سوی اروندرود برسانند. لشکر 5 نصر و لشکر عاشورا از سمت راست، لشکر 25 کربلا از محور میانی و لشکرهای ولیعصر(عج)، فجر و تیپ المهدی(عج)، پس از عبور از موانع آبی و نیز، موانع ایذایی و میدانهای مین، خود را به نزدیکی شهر فاو رساندند. در این میان، لشکر 5 نصر، نخلستانهای غرب اروندرود را از لوث وجود دشمن پاکسازی کرد و خود را به جاده البهار رساند که فاصله چندانی تا فاو نداشت. لشکر عاشورا نیز، پس از انهدام کامل شناورهای دشمن در اروندرود، اسکله چهارچراغ در غرب رودخانه را فتح کرد و به سرعت خود را به نیروهای لشکر 5 نصر رساند. به این ترتیب، محاصره شمال فاو کامل شد. دیگر لشکرهای حاضر در عملیات نیز، با از میان برداشتن موانع ایذایی، حمله سنگینی را علیه دشمن در جنوب و غرب فاو آغاز کردند. این حملات کوبنده باعث فرار نیروهای عراقی به داخل شهر شد. عراقیها ناامیدانه به جنگ خیابانی روی آوردند، اما این اقدام نیز فایدهای نداشت. ساعاتی بعد، رزمندگان اسلام شهر بندری فاو را به طور کامل به تصرف درآوردند و پرچم سه رنگ جمهوری اسلامی ایران را بر فراز مسجد جامع آن برافراشتند. به دنبال این فتح، پایگاه دوم موشکی عراق که از آن برای حمله به کشتیها استفاده میکرد نیز، توسط نیروهای سلحشور ایرانی فتح شد. این پیروزی، ضربه سنگینی به رژیم بعثی عراق وارد کرد.

توهین به هر قوم و طایفه ی ایرانی کاری بسیار زشت و ناپسند و خطرناک برای تمامیت ارضی ایران سربلند است.

دراینکه سالها قوم لک مظلوم واقع شده اند و از طرف برادران کرد و لر خود مورد بی احترامی و ظلم واقع شده اند،هیچ شک و شبهه ای وجود ندارد.
اینکه جمعیت بزرگ قوم لک در درازنای تاریخ همواره پشتیبان ایران بزرگ بوده و یک مورد خیانت برخلاف برخی اقوام دیگر از این قوم ثبت نشده نیز خالی از ریب است.
پس چرا اینگونه مظلوم است تا جاییکه شخصی هتاک و بی ادب از طریق هنر با شدید ترین نوع به آن اهانت کرده است؟
این شخص آیا از روی جهالت و حماقت دست به اینکار زده است یا در پشت این ماجرا برنامه ای خانمان برانداز طرح شده است؟
حال باید:
ما مردم لک زبان ضمن احترام به قوانین مراقب باشیم که به هیچ قومی توهین وبی حرمتی نکنیم
در دام تفرقه و قومیت گرایی افراطی نیفتیم
سایر اقوام را نیز به تشریک مساعی فراخوانیم تا جلوی اهانت به همه ی اقوام گرفته شود
از مسولین امر بخواهیم مطابق با قانون و برای حفظ یکپارچگی ایران بزرگ درسی به هتاکان بدهد که دیگر کسی اجازه ی چنین جرم بزرگی نیابد
از برادران کرد و لرمان بخواهیم که در کنار هم و چون برادر بزییم و اجازه ندهیم کسی برادریمان را بر هم زند.
درود بر ایران یکپارچه
فرارو:عباس کیارستمی کارگردان مطرح سینمای ایران ۱۴ تیر ماه در فرانسه و در سن 76 سالگی درگذشت.
به گزارش فرارو، عباس کیارستمی کارگردان مطرح کشورمان پس از تحمل یک دوره بیماری عصر دوشنبه ۱۴ تیر ماه درگذشت.
وی که به تازگی ایران را مقصد فرانسه ترک کرده بود تا مراحل درمان را در آن کشور طی کند بر اثر شدت گرفتن بیماری اش در همان کشور چشم از جهان فروبست.
مسئولان خانه سینما این خبر تایید کرده اند.
بنا بر این گزارش، پیکر کیارستمی قرار است به ایران منتقل شود.
عباس کیارستمی از اسفند ماه گذشته با بیماری گوارشی دست و پنجه نرم میکرد و روند درمان وی به گونه ای پیش رفت که بیماری وی نه تنها بهبود نیافت بلکه تشدید نیز نشد و در نهایت تصمیم بر این شد که درمان وی خارج از ایران و در فرانسه پی گرفته شود.
کیارستمی متولد 1 تیر 1319 در تهران بود و در رشته نقاشی در دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران تحصیل کرد.
کیارستمی از سال ۱۳۴۰ یعنی در دهه ۱۹۶۰ به عنوان نقاش تبلیغاتی در آتلیه ۷ و یکی دو مؤسسهٔ دیگر به کار طراحی جلد کتاب، پوستر و آگهیهای بازرگانی پرداخت. از سال ۱۳۴۶ در سازمان تبلیغاتی نگاره به طراحی و ساختن تیتراژ فیلم پرداخت که نخستین آنها تیتراژ فیلم وسوسهٔ شیطان ساختهٔ محمد زرین دست بود.
طراحی پوستر و ساخت تیتراژ فیلمهای قیصر و رضا موتوری ساختهٔ مسعود کیمیایی را او انجام داد. مدتی بعد به دعوت فیروز شیروانلو، که مسئولیت «امور سینمایی کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان را داشت به کانون رفت و در سال ۱۳۴۹ فیلم کوتاه نان و کوچه را ساخت.
در سال ۱۳۵۱ فیلم زنگ تفریح را ساخت و با ساخت فیلم مسافر در سال ۱۳۵۳ مطرح شد.
کیارستمی در کارنامهی فیلمسازیاش ساخت فیلمهای کوتاه «نان و کوچه»، «زنگ تفریح»، «تجربه»، «دو راه حل برای یک مساله» و .. و فیلمهای بلند «گزارش» ۱۳۵۶، «اولیها» ۱۳۶۲، «خانهی دوست کجاست؟» ۱۳۶۵، «مشق شب» ۱۳۶۶، «کلوزآپ، نمای نزدیک» ۱۳۶۸، «زندگی و دیگر هیچ» ۱۳۷۰، «زیر درختان زیتون» ۱۳۷۳، «طعم گیلاس» ۱۳۷۶، «باد ما را خواهد برد» ۱۳۷۷، «ABC آفریقا» ۱۳۷۹ را دارد.
او با "طعم گیلاس" موفق به کسب جایزه نخل طلای کن شد. او تنها کارگردان ایرانی است که موفق شده است این جایزه را کسب کند.
کیارستمی در سال 2010 نیز با فیلم "کپی برابر با اصل" در جشنواره کن حاضر شد. این فیلم نیز نامزد دریافت جایزه نخل طلای کن شد.
کیارستمی در کنار فیلمسازی دست تجربه هاییی در عرصه دیگر هنری زد. او تجربههای متفاوتی در زمینههای مختلف نظیر آهنگسازی، طراحی صحنه، پوستر و لباس، تدوین و حتی بازیگری و رهبری اپرا داشت.
او همچنین در زمینهٔ عکاسی طبیعت شناخته شدهاست و روایت هایی شخصی از شعر شاعران برجسته کلاسیک ایران منتشر کرده است.
به بهانه ی بیماری استاد عزیز بیرانوند گفتگویی با ایشان در اینجا آورده می شود که قبلا در هفته نامه ی سیمره منتشر شده است
گفت و گو از حشمت اله آزادبخت :

مردی بربلندای گرّین خم ( گفتگو با استاد عزیز بیرانوند )
استاد عزیز بیرانوند زاده ی 1321 نزدیک به 60 سال از عمر خود را به سرودن شعر آن هم با زبان ایلش صرف کرده است . موهای سپید و چهره ی سالخورده اش و مهم تر، دوبیتی ها و غزل های سوزناکش خبراز سال ها کشیدن کوه دردها و دغدغه های رنگارنگ بر شانه ی اندیشه اش دارد .دغدغه هایی که شاید سبب شده این شاعر عاشق شوریده حال پیر، چنین ابیات پخته و ماندگاری بسراید .صدای ستبرو با صلابتش هنگام خواندن دوبیتی های لکی اش حس و حال عجیبی به مخاطب می دهد . دوبیتی هایی که شناسنامه ی شعری و بی شک زندگی عزیز بیرانوند هستند و دوبیتی هایی که زبان و فضای خاص خود را دارند . نکته ی جالب این که هرچنداستاد بیرانوند جوانی اش را سال ها پیش درغبارهای ” دره بیداد ” و عاشق وشی های کوچه های خاکی خرم آباد جاگذاشته اما دست زبان شعرش را سفت گرفته و پابه پای پیرشدنش جوان نگاه داشته تا از زبان روز دنیای پیرامونش همیشه عقب نماند و دراین کارهم موفق بوده است .و این است که هماره گویا بر فوق فرق گرین نشسته و غم سروده هایش را برای دره بیدادهای زندگی اش بیداد می کند.شاید بتوان به استناد یک دوبیتی از او به عمق روحیه ی استوارش پی برد که سرشعرهایش را هیچ وقت مقابل هرآن چه رنگ تعلق پذیرد خم نکرده است :
توگِ نونت برّی اِ نون نموشم
مِ راز سینه مه آسون نموشم
طناف داره ماوژم اِ مِل اما
بله چشم و بله قربان نموشم
هیچ شاعری را نمی توان از اندوه جداکرد و اگر غم از هرنوعش یک پای ثابت زندگی شاعر نباشد شاید کوره ی دغدغه هایش و باز از هرنوعش گرنمی گیرد. و اندوهان عزیز بیرانوند را به استناد یکی از دوبیتی هایش چه زیبا می شود تعریف کرد:
گرین خم منم ، یخچال سردم
گرونه چوی دماون بار دردم
مگر الون بنین ار سر شترکو
که شاید هم ترازی بوو وه گردم
با وی به گپی کوتاه و خودمانی نشسته ام :
ـ کجا به دنیا آمدید ؟
ریاضت کیش دامون گرینم / درِ کئنی دره بیداده جامو…بله در روستای دره بیداد زاده شدم.
ـ تاریخ تولد شعرشما ؟
اگر اغراق نکرده باشم و تا جایی که ذهن یاری می کند از 10 – 15 سالگی شعر می گفتم . اما آن زمان بیشتر شعرهجو می گفتم .تقریبا سال 57 بود که به ذوق شاعری ام پی بردم و پایم به دنیای شعر جدی بازشد .البته دره بیداد روستایی ست نزدیک بروجرد که می توان گفت همه باشعر آشناهستند یا بهتر بگویم همه شاعرهستند و من نمی توانستم کودکی ام را بی خیال شعر باشم.
ـ چگونه شد شاعر” لک سروو ” شدید ؟
لکی یک زبان است و این زبان که می تواند درعرصه های ادبی جریان ساز باشد ،ظرفیت عجیبی برای سرودن شعردارد .با این زبان وسیع ،حرف های بسیاری می توان گفت آن هم با زبان شیرین شعر.
ـ ارزیابی شما از شعر لکی لرستان ؟
روزبه روز بهتر می شود . فرقی نمی کند شعربومی لرستان اعم از لکی یا لری درحال رشد است. درحال حاضر جوان های بسیاری چه درخرم آباد و چه دیگر شهرها چون کوهدشت ، الشتر و نورآباد شعرهای لکی زیبایی سروده اند و می سرایند که بنده از شنیدنشان واقعا لذت می برم اما جوان ها با پشتوانه ی فکری و مطالعاتی امروز ، می توانند قدرتمندتر از گذشته ظاهرشوند.از شاعران بومی به ویژه جوان ها تقاضادارم که درکنار سروده های فارسی ، از زبان مادری خود هم غافل نشوند چراکه زبان مادری هرمنطقه هویت آن منطقه است به ویژه زبان شیرین لکی که بسیارغنی است واز وسعت فوق العاده ای برخورداراست. زبانی که قوی ترین تک بیت های دنیا را با خود حمل کرده و به دنیای ما منتقل کرده است .اگر به همین تک بیت های مور و چل سروو توجه کنیم علاوه برپی بردن به ظرفیت زبان لکی می بینیم که ادبیات لکی درگذشته چقدر پخته بوده و چه شاعران زبردستی به این زبان شعرگفته اند.
ـ کلا شعر لرستان…؟
درحال حاضر درلرستان شاعر سپیدگوی آن چنانی وجودندارد و به نظرمن شعرکلاسیک استان هم چنگی به دل نمی زند . واژه ها و مضامین قدیمی وتکراری ست.اما به جرات می گویم که شاعران بومی سرای آن حرف های بسیاری با خود دارند.
ـ شعر بومی گذشته …؟
شاعران گذشته ی ما همگی بزرگ بوده اند از ترکه میرگرفته تا نجف و ملامنوچهرو ملاپریشان و…اما من شخصا به ترکه میر و نجف علاقه ی وافری دارم .نوشاد را هم به خاطر فرامرزنامه اش دوست دارم.اما درکل نجف برای من چیزدیگری است.
ـ شعر بومی موسیقی لرستان را چگونه می بینید ؟
اطلاع چندانی از موسیقی ندارم اما تا جایی که گوش داده ام شعرهای استاد رحمان پور فوق العاده قوی و زیبا هستند . چه شعرهای لکی و چه لری ایشان تاثیر بیش از اندازه ای برمن می گذارد و بدون تعارف شعرهستند.
ـ شعر، برای فرزندان شما به ارث رسیده است؟
بله مهتاب بازوند دخترم یکی از شاعران مطرح استان است .شعرفارسی می گوید و گاهی هم لری سروده ای دارد.
ـ از آثارتان بگویید …
سال 86 مجموعه ” گرّین خم ” را منتشرکردم . و درحال حاضرهم مجموعه ای بانام ” آو و آگر ” دردست چاپ دارم .
ـ کدام شعر از خودتان را بیشتر دوست دارید ؟
تمام شعرهایم را دوست دارم. شعرهای من بچه های من هستند اما به خاطر دل شما :
دل ارّینت نیمه مرگه وه خیالت گیونه مِ
زور بی سامون عشقت قور دل نیشونه مِ
بوو بهشته یا وهاره مای وه گرد شفق
یاکله وا ها منیشی چین گیست شونه مِ ؟!
تا مچم اِ خواو گِ بیسم بی خیال و وسوسه
اَر ورِ چیم دلم چیم خمارت سونه مِ
تو مگر دریا صفت دامونت اِ گوهر پرّه ؟
ای همه دریا نورده ویرِ تو جولونه مِ
مِ کمیتم شل و لنگ و بخت بد ناسازگار
دشمن تازه نفس آخر وه مِ میدونه مِ ؟!
آگرت اوت اِ گنمزار دل بیچاره مِ
داخ عشقت تا ابد ای آگره دامونه مِ
پار اّرینم تازه بی اردیبهشتی چوی بهشت
ایسه ها اردیبهشتم بوو خم و زندونه مِ
حافظه موشی خمه دایم نصیو اهل حق
چرخ بازی گر مرام اَ مردم نادونه مِ
دِ وریسکه عاشقونه اِ خم برمت نیه
گوشه چیمت ها خور اِ اور بی وارونه مِ
منبع : سیمره

از اینرو بر آن شدیم که همراه با همه ی دوستداران ادب لکستان دست دعا به درگاه بی نیاز برآریم و برای سلامتی «پدر دوبیتی لکی» به خداوندش پناه ببریم
استاد بیرانوند از شاعران ارجمند زبان لکی است که بر گردن همه ی ما حق دارد آنهم حقی بزرگ که ادا کردنش دشوار است و اینک که این بزرگمرد بر بستر بیماری است باید به دیدارش برویم و عیادتش کنیم
باید پرسید
چرا کوچکترین حادثه برای یک بازیگر دست چندم در کشور اتفاق می افتد در بوق و کرنا می دمند و شلوغش می کنند اما اکنون که یکی از بزرگان ادب دیار ما بیمار است کسی خبری از وی درج نمی کند ؟
صدا و سیمای لرستان با تمام توان در خدمت چاله چوله های خرم آباد است و چند ضرب المثل لری را یک برنامه صد قسمتی می کند اما با بی تفاوتی خبرهایی از جمله بیماری یکی از اساتید شعر لکی را بایکوت می کند
ما نمردیم که استادمان از یاد برود
بر همه مردم لک زبان شرط است با هر امکانی که در دست دارند یاد این بزرگ را گرامی دارند و برای سلامتی اش دعا کنند
این روزها خبری دست به دست می گرد مصور ،حاکی از کشته شدن پیاپی محیط بانان شریف این مرزو بوم
مردانی بزرگ که بی هیچ ادعا و با کمترین امکانات از طبیعت و حیات آن حفاظت می کنند این روزها غمگین از دست دادن نیروهای شریف و دلسوز خود هستند.
براستی چرا ما به اینجا رسیده ایم که جنگل و طبیعت ما چنان کم ارزش شده که نه تنها خودشان به سرعت در حال نابودی اند بلکه معدود افرادی هم که از اینها محافظت می کنند در معرض نابودی و آسیب قرار گرفته اند.

چرا باید حامیان طبیعت بی حامی بمانند تا اینچنین افراد پلید و پست قصد کشتنشان کنند؟
چه موقع سیاستمداران و دولتمردان ما ارزش طبیعت و حیات آن را درخواهند یافت؟
به امید آنکه تا پیش از نابودی کامل طبیعت تدبیری اندیشیده شود و راه چاره ای جسته شود.
بهترین شمشیر زن مشرق زمین، زیباترین شهریار، فرزند شمشیر و صاحب غُران۱ و شاهی که به او با بی احترامی، سبعیت، تجاوز و اهانت رفتار شد. لطفعلی خان زند آخرین پادشاه دوره زندیه،پسر ارشد جعفر خان نوه برادری کریم خان زند است. او در نیمه شعبان ۱۲۰۳(هـ ق) در سن بیست و سه سالگی بر تخت نشست وی تمام مدت سلطنت گرفتار کشمکش با آغا محمدخان قاجار بود. لطفعلیخان زند مانند اعقابش مردی بود راستگو، جوانمرد، صریح الهجه، دارای اراده قوی، خوش خلق و دادگستر، سخی، نیک فطرت و با ترحم و نوعپرور بود. سخنی از پادشاهی نیک سرشت است که بجز خدا در مقابل هیچ شخصی سر تعظیم فرو نیاورد.۲ که این نوشته قسمتی از آخرین نبرد ایشان را بازگو میکند:
لطفعلیخان میبایست از موضعی که در اطراف شهر گرفته است دور شود تا حاجی ابراهیم کلانتر در کمین و گوش به زنگ باشد و یاران لطفعلیخان آزادی بیشتری در اجرای نقشه خود داشته باشند. پس لطفعلیخان از موضعی که داشت عقب نشست. لیکن در این هنگام که حاجی ابراهیم به احساسات و هدفهای اهالی شیراز پی برده بود، دریافت که اجرای طرح قبلی مبنی بر ایجاد یک حکومت متحد امری است امکانپذیر و امنیت او فقط وابسته به آمدن و پیروزی قاجارهاست. پس در کمال وقاحت تصمیم گرفت که شهر را به آنها تسلیم نماید و با شور و هیجان ملتمسانه از آقا محمدخان خواستار شد در حرکت خود به شیراز شتاب کند. خواهش او به خوبی پذیرفته شد و فوراً به مرحله اجرا درآمد لیکن به لطفعلیخان نیز فرصت داد تا دلاوری حیرتآور و استعدادهای نظامی اعجابانگیز خود را بنمایاند.
آقا محمدخان نخست با سپاه پیشقراول خود بر تمام گردنههای بین اصفهان و استخر دست یافت سپس با نیرویی بسیار عظیم در منطقهای نزدیک گردنه «گروح» اردو زد. فزونی سپاه قاجار، استحکام مناطق اشغال شده توسط پیشقراولان، فاصله میان اردوی قاجار و اردوی زند، و کمی نفرات قشون لطفعلی خان، آقامحمدخان را کاملاً از جانب دشمن و احتمال حملة ناگهانی او آسوده خاطر کرد. با این حال لطفعلی خان به زودی از موقعیت دشمن مطلع شد و با یک حرکت اجباری که نظیر آن هرگز در تاریخ ایران دیده نشده است، کوشید تا خود را به گردنه پرسپولیس [استخر؟] برساند و درست هنگامی که قاجارها به صرف شام مشغول بودند، ناگهان به جبهة پیشقراولان حمله کرد و آنها را شکست داد. سپس به قلب سپاه هجوم برد و اردوی دشمن را پس از یک مقاومت خونین، سخت درهم شکست و همه این ماجراها یکی پس از دیگری و با سرعت هرچه بیشتر پشت سر گذاشته شد. اکنون دیگر مقاومت در برابر لطفعلی خان پیروز، پایان گرفته بود و میگفتند آقامحمدخان فرار کرده است لیکن در یک لحظه شوم، فتحعلی خان نزد لطفعلیخان آمد و از او خواست تا دم سحر به استراحت بپردازد. علت اینکه لطفعلیخان به پذیرفتن این پیشنهاد خائنانه تمایل نشان داد این بود که طول راه و جنگهایی که او و قشونش در پیش داشتند، حقیقتاً استراحت میطلبید. به علاوه شاهزاده زند از نقارهخانه دشمن اعلان پیروزی خود را به عنوان فاتح و پادشاه ایران شنیده بود.
سرانجام صبح برآمد، صبح یاس و اندوه و ناکامیهای لطفعلی خان، زیرا همین که روشنایی بردمید، او دریافت که آقامحمدخان در دورترین نقطة اردوی او. لیکن در همان زمین چادر زده و سپاه پراکنده از هر سو به او پیوسته است. افراد لطفعلیخان از خستگی سی و شش ساعت راهپیمایی پی در پی و جنگهای سخت که یک نفر در مقابل بیست نفر میجنگید، بیرون نیامده بودند و حالی نداشتند که بتوانند در چنین شرایطی بار دیگر حمله را تکرار کنند. پس لطفعلیخان اجباراً جمع قهرمانان خود را به گروه فشردهتر و کوچکتری مبدل کرد و آهسته و موقر، لیک دلتنگ میدان را ترک گفت.
مرد آغا کوچکترین اقدامی در راه مانع شدن از عقبنشینی او ننمود و با روشی زیرکانه حتی همه کسانی را که میخواستند از روی تملق و چاپلوسی او را متقاعد کنند که دشمن به آسانی قابل شکار است، به سختی سرزنش کرد و گفت: «هرگز به شیر گرسنه، هنگامی که قصد دارد شما را ترک کند، حمله نکنید!» رویدادهای این شب شوم، همه امیدهای لطفعلیخان را برای بازگرفتن شهر شیراز از چنگال قاجارها، که حالا دیگر بلامانع پیش میرفتند، بر باد داد. همچنان که آقامحمدخان به سوی شهر بدطالع میراند، حاجی ابراهیم از فاصله به پیشواز او درآمد و دروازههای شهر را به او تسلیم نمود و در عین حال خانواده لطفعلیخان، خانواده او و جان و شرافت همشهریان سابق خود را در اختیار این ظالم سنگدل نهاد.
میگفتند در این لحظه آقامحمدخان به حاج ابراهیم گفته بود: «من در طول زندگی با سه ماجرای خارقالعاده روبهرو شدهام: اولای حاج ابراهیم، با وسعت و عظمت سیاهی خیانت تو! دوم با شهامت و جسارت لطفعلی خان در حمله به جبهة پیشقراولان در گردنة تختجمشید و سپس در حمله به من! و سوم با سرسختی خودم هنگامی که تقریباً همه چیز از دست رفته بود، لیکن من تا سپیدهدم در میدان برجای مانده بودم.»
ما باید این حقیقت را بپذیریم که خیانتی بالاتر از خیانت حاجی ابراهیم قابل تصور نیست و شهامت لطفعلیخان نیز بیهمتاست لیکن در مورد شایستگیهایی که مرد اخته برای خود برمیشمرد، باید سخت تردید کند. در همه این مدت آقامحمدخان با فتحعلیخان خیانتکار در تماس و در رابطه بود منظور از قاجارها از صدای «نقارهخانه» و اعلام پیروزی چیز دیگری جز فریب دادن لطفعلی خان در مورد موقعیت حقیقی خودش نبود. این تصمیم از پس پیغامی گرفته شد که برای مرد اخته در این باره فرستادند یعنی به او اطلاع دادند که فتحعلی خان، شاهزاده زند را متقاعد نموده است که اسلحه خود را کنار بگذارد و تا صبح به استراحت بپردازد و این اندرز پذیرفته شده است…. به فاصله کمی از کرمان که
لطفعلیخان با شهامت همیشگی به دفاع آن مشغول بود، او و اسبش هر دو به زمین افتادند. اسب نجیب به دست چند ناجوانمرد مجروح شد و لطفعلی خان نیز توسط افراد دشمن، زخمهای زیادی برداشت، لیکن از بخت بد او هیچ یک از این زخمها مهلک نبودند و در این حال بود که اسیر شد و او را به نزد آقامحمدخان بردند. از شاهزاده شکست خورده، سخنی جز راست و شرافتمندانه شنیده نشد. پس آقامحمدخان دستور داد آناً چشمهای لطفعلی خان را درآوردند و سپس آن چنان رفتار شنیعی کردند که از شدت زشتی و هولناکی به زبان نمیآید بهطوریکه وی را در حالیکه در نبرد با دشمنان زخمهای سختی را بر بازو و پیشانی برداشته بود به کرمان نزد خان قاجار بردند. او که خون بسیاری را از دست داده بود با همان حال نزار در برابر آغامحمدخان ایستاد و بدو سلام نداد و وی را خوار داشت. آغامحمدخان نیز دستور داد که اصطبل بانانش که از ترکمانان بودند وی را مورد تجاوز جنسی قرار دهند. فردای آن روز وی را باز به پیش خان قاجار آوردند در حالیکه دیگر هوشی در تن نداشت و آب هم بدو نداده بودند و وی را بر روی زمین میکشیدند. به گزارش تاریخنویسان خان قاجار با نیشخند بدو گفت که:هان لطفعلیخان! هنوز هم غرور داری؟ واپسین شاه زند که دیگر توان سخن گفتن نداشت تنها سرش را بالا برد و با خشم بدو نگریست. این ایستادگی خان قاجار را به خشم آورد و دستور نابینا کردن او را داد. برخی نیز نوشتهاند که او با دستهای خود چشمهای وی را از کاسه بیرون کشید. درباره چگونگی کور کردن وی نیز برخی بر این باورند که چشمهایش را از کاسه بیرون آوردند و برخی نیز چنین گزارش دادهاند که میل داغ بر چشم او کشیدند. همچنین برخی تاریخنویسان گفتهاند که دست و پای وی را نیز به دستور خان قاجار بریدند .لطفعلی خان را آغامحمدخان پس از آن که با خود در شهرهای گوناگون ایران گرداند و به نشانه پیروزی پیکر نیمه جانش را در برابر دیدگان مردم نمایش داد به تهران برد و پس از چندی که وی را آزار و شکنجه بیشتر داد دستور کشتنش را داد. مرگ وی را به روش خفه کردن نوشتهاند. پارهای هم بر این باورند که او خودکشی کرده است. پیکرش را در امامزاده زید در بازار قدیمی تهران به خاک سپردند. امروزه سنگ گوری بر خاکش نهادهاند که خرجش را بازاریان تهران پرداخت نمودند. رفتار آغامحمدخان با بازماندگان واپسین شاه زند دستور دیگرش بیرون کشیدن استخوانهای
کریمخانزند، بنیادگذار پادشاهی زندیان از آرامگاهش بود، وی استخوانهای نخستین زند را به تهران برد و دستور داد که در زیر پلههای کاخش جایی که همیشه از آن گذر میکرد خاک کنند تا همیشه بر آن پای نهد. این استخوانها تا پادشاهی رضاشاه پهلوی در همانجا ماند تا استخوانها را با احترام از خاک بیرون آوردند و در جایی دیگر به خاک سپردند. سپس دستور بازداشت و زورگیری داراییهای زندیان و وابستگان آنها را داد و آنگاه شاهزادگان و شاهدختان زندی را با خواری بسیار یکجا گرد آورده و به سوی استرآباد کوچاند. چنین مینماید که سرنوشت شومی بر آنها رفته است، برای نمونه دختر کریمخان زند را به زور به یک قاطرچی شوهر دادهاند، ولی روی هم رفته به دلیل سانسور دستگاه قاجار آگاهی درستی از سرنوشت همه آنها نداریم. پسران لطفعلی خان فتحاللهخان و خسرومیرزا نیز اخته شدند و مانند بردگان به فروش رسیدند. خسرومیرزا را پس از اخته کردن کور نمودند و به بردگی قاجارها گماشتند. به دستور خان قاجار سپاهیانش به شاهدخت مریم همسر لطفعلیخان تجاوز کنند. آغامحمدخان همچنین مردم کرمان را نیز به گناه یاری دادن به لطفعلیخان جزای سختی داد۳، به فرمان او هفتاد هزار جفت چشم از مردان این شهر درآوردند و به زنان تجاوز کردند و آنان را چون بردگان فروختند و نه روز تمام این فاجعه دنباله داشت و در این دو روز تا توانستند از این شهر کشتند و بی سیرت کردند و ویران کردند و به آتش کشیدند و به بردگی بردند چنانکه کرمان تا سالها آبادی نیافت. به گزارش تاریخنویسان هشت هزارتن زن و کودک کرمانی را سپاهیانش به بردگی فروختند. همچنین به سبک مغولها فرمان داد تا از سر اسرای جنگی کله منارهایی برای یادبود بسازند که تا سالها به جا بودند. همچنین در برخورد با سربازان وفادار به لطفعلی خان دستور داد که گوششان را بریدند و چشمشان را از کاسه بیرون کشیدند و از فراز کوه به پایین پرتشان کردند. همچنین گروهی از وفاداران به واپسین شهریار زند را گرد آورد و شمشیرهایشان را بدان پس داد و گفت اگر میخواهند زنده بمانند باید با هم بجنگند، ولی آنها شمشیرها را به سوی خود برگرداندند و خودکشی کردند. نامدارترین سردار لطفعلیخان زالخان نام داشت. همچنین منشی شاه جوان را که میرزا محمدخان کاشانی نام داشت فرمان داد تا چشمش را درآوردند و دستش را بریدند؛ بگذریم آرامگاه لطفعلیخان زند در جوار آستان مقدس امامزاده زیدبن علی ابن الحسین ابن علی(ع) واقع در بازار تهران قرار دارد و توسط اهالی محترم بازار سنگ قبر برای این شاه زند خریداری و نصب گردید ما نیز برای ایشان آخرتی آرام آرزومندیم.
پینویس:
۱ ـ اسب لطفعلی خان زند
۲ ـ لطفعلی خان زند زمانی که از هر دو کتف مجروح بود حاضر نشد مقابل خواجه قاجار به خاک بیفتد و گفت که من جز در مقابل خداوند سجده نمیکنم و خان قاجار آن دستور ننگین را صادر کرد.
۳ ـ برخی مورخان این واقعه را ناشی از عصبانیت آغا محمد خان از زنان کرمان میدانند که بر بالای دیوارهای شهر رفتند و شعارهایی سر دادند که آغا از انجامش ناتوان بود.
منبع:سایت کشکان

سال ها پیش زنده یاد حمید ایزدپناه پژوهشگر لرستانی، برای تحقیق درباره فرهنگ این دیار به طرحان می آید و به واسطه دوستی و رفاقتی که با آقای مرحوم حاج حمید خسروی دارد به منزل ایشان می رود تا به مسائل مربوطه بپردازد.
او که خود زخم خورده ی هنر و موسیقی لرستان است در این سفر بیشتر از هر چیز می خواهد که از موسیقی بداند و بشنود.
وقتی پای صحبت های حاج حمید می نشیند و به موسیقی می رسد ماجرای دایی خود را شرح می دهد. او می گوید دایی ما سازی را می نوازد که همه ما را به حیرت وا داشته است. نیمه شب ها، سحرگاهان، صبح ، ظهر و عصر کار اوست و اغلب اهالی خانه را با صدای سازش به ستوه می آورد.
زنده یاد خسروی در ادامه صحبت هایش با آقای ایزدپناه، می گوید هر از گاهی که می خواهیم در این باره با او هم کلام شویم و صدای سازش را ضبط کنیم بسیار ناراحت می شود و با عصبانیت سازش را کنار می گذارد، اما یک بار بدون اطلاع ایشان و در هنگام نواختن، از پشت پرده، نواری را از او ضبط کرده ایم که چندان کیفیتی ندارد.
بعد از اتمام صحبت هایش، ایزدپناه بسیار مایل است که استاد را ببیند و از حاج حمید می خواهد که او را به دیدارش ببرد اما حاج حمید که اخلاق دایی خود را به خوبی میداند، بر آن می شود که ایزدپناه را متقاعد کند که شاید استاد اجازه ضبط کارش را ندهد و در این سفر خاطر آقای ایزدپناه مکدر گردد. اما پافشاری آقای ایزدپناه باعث می شود که به دیدار استاد بروند و با اسرار از او می خواهند که به منزل حاج حمید بیاید تا آنچه را که می خواهد برایشان باز گو کند. استاد برای ایزدپناه احترام قائل می شود و برای مصاحبه خود را آماده می کند و همراه آقای ایزدپناه روانه منزل آقای خسروی می شوند.
آنچه در ابتدای این مصاحبه به گوش میرسد بیانگر علاقه شدید این پیرمرد سالخورده و دوران دیده به این ساز است، آنچنان آن را در دست گرفته و رها نمیکند که گویی تمام دنیا را در آن خلاصه کرده است. ایزدپناه از استاد می خواهد در ابتدا خود را معرفی کند اما ایشان همچنان بر تنبور زخمه می زند و می خواهد گفتگویش را با ساز آغاز کند.
او امامقلی امامی (متولد ۱۲۵۸ خورشیدی- متوفی ۱۳۵۳ خورشیدی) است. پیرمردی که با صدای سازش تالار رودکی تهران را به وجد آورد. ۸۵ سال دارد و ۶۵ سال است که تنبور می نوازد. لفظ محلی این ساز یا به قول استاد امامی، زبان خودمانی، آن را تمیره می گویند. تمیره را خودش ساخته است. استاد تنبور را ساز بسیار قدیمی و ماندگاری معرفی می کند که از نیاکان خود به ارث برده است. استاد امامقلی معلم خود را در ابتدا پیرمردی به نام سرتیپ که ۹۵ سال سن داشت و از اقوام خود بوده است معرفی می کند. سرتیپ به استاد امامی گفته بود من نیز، سابق از اجداد خودم آن را به ارث برده ام. استاد امامی بخش دیگری از تنبور نوازان آن زمان را سید مراد و سایر اقوام ایشان معرفی میکند و لفظ کلام را به خوبی به یاد دارد. او همچنان در ادامه مصاحبه میگوید در منطقه دلفان و سلسله و طرحان هیچ کسی نمیتواند این ساز را بنوازد و همچنان بر حسب گمان در جاهای دیگر نیز استادی برای این ساز نمی بیند.
این ساز از نظر استاد امامقلی مختص یارسان و برادران اهل حق است هرچند بنده معتقدم ساز تنبور در بین اقشار جامعه و به خصوص اهل موسیقی جایگاه ویژه ای دارد اما در گفتگوی زیر، استاد امامقلی به دلیل نداشتن سواد کافی این ساز را بیشتر مربوط به ” علی اللهی ها” میداند اما از قدیم الایام این عبارت غلط در بین مردم و بخصوص فارسی زبانان رواج شده است و “علی اللهی” واژه ایست تحریف شده و علی اعلایی به معنی علی بلند مرتبه صحیح می باشد و عبارت “علیاللهی” نادرست.
در این اثر ماندگار، شیوه کوک کردن و اجرا و تکنیک های تنبور در استان لرستان، این ساز را از دیگر مناطقی که در آنها تنبور رشد و رواج پیدا کرده است متمایز می داند و آن نیز به دلیل حضور شاه خوشین و اروی نهصد نهصده در این منطقه بوده است که بصورت سینه به سینه از شخصی به شخصی دیگر منتقل شده است.
در زیر فایل صوتی اصل این مصاحبه ارزشمند و جذاب را از زبان استاد ایزدپناه و استاد امامی می شنویم.
مقام هایی که استاد در این مصاحبه می نوازد عبارتند از:
۱- شاره را یا همان جلو شاهی
۲- نقاره
۳–گل و خاک
۴-چپی
۵-قطار
۶-هل پرکه
۷-سحری
لکها با تحویل سال نو آرزو میکردند فردی پاک و نورانی یا بچهای معصوم، نخستین فردی باشد که به خانه آنان بیاید و به همین خاطر بخشی از حوادث سال بعد و بهرهمندی از خیر و خوشی یا غم و اندوه را از چشم او میدیدند. از دیگر آداب و رسوم نوروزی لکها، آشتی دادن...

ضامن درختان شدن
در غروب چهارشنبهسوری در گیلان، مردم پس از پریدن از آتش، درختان کمبر و بیبار را میترسانند و تهدید میکنند که این نوع تنبه و گوشکشی به ضامنداری معروف است. یکی از افراد خانواده، داس یا تبری برمیدارد و به سوی درخت میرود و به طور نمایشی ضربهای به آن میزند به این عنوان که قصد دارد آن را بیندازد. در این هنگام یکی دیگر از افراد خانواده یا آشنایان مانع و ضامن میشود که درخت در سال آینده میوه بیاورد.
میرنوروزی در خراسان و کردستان
سخن در پرده میگویم چو گل از غنچه بیرون آی
که بیش از پنج روزی نیست حکم میرنوروزی (حافظ)
میرنوروزی و حکومت مسخره او در ایران سابقه تاریخی دارد. پیش از اسلام چند روز مانده به نوروز، دستهای از مردم جمع میشدند و جوانی ورزیده را به عنوان میرنوروزی یا امیر نوروز انتخاب و لباس پر زرق و برقی تن او میکردند و سوار الاغ یا شتر یا اسب با طبل و ساز و کرنا، به همراهش به راه میافتادند.این افراد تا سیزدهبهدر در شهرها و روستاها میچرخند و بازی میکنند. عدهای سر حیوانات روی چوبها دارند و نشان پیروزی میرنوروزی در جنگها و کشتن دشمنان است.
در عین حال امیر نوروز در این روزها هرچه دستور میداد، فورا اجرا میشد. بیشتر او کارهای مسخره و بیمعنی میخواست که باعث خنده دیگران میشد.
میرنوروزی هنگام رسیدن به منزل ثروتمندان طنابی به داخل میفرستاد و صاحبخانه هم هدیه را به طناب میبست و بیرون میفرستاد.
بعضی وقتها هم فرستادن طناب به منازل، برای گرفتن فال طناب بود. در برخی از مناطق ایران هم دختران دمبخت اگر حاجتی داشتند، در اتاقی یا آب انبار منزلی پنهان میشدند و گرهای به لباس خود میزدند. مادر دختر از خانه بیرون آمده و از همراهان میرنوروزی، کودک نابالغی را به داخل منزل میبرد تا گره لباس دختر را باز کند و بخت دختر باز شود. برخی معتقدند حاجی فیروز، بازمانده رسم میرنوروزی است.
آهو چره
یکی از نمایشهای نوروزی در گیلان «آهوچره» نام دارد. در این بازی که 3 نفری اجرا میشد، آهوگردان، شعرخوان و توبرهکش نقش بازی میکردند. گروه با گرداندن کله آهو که برایش چشم گذاشته و با سبزه و گل آن را تزیین کرده بودند، شعر میخواندند. این گروه کوچه به کوچه میگشتند و این بازی را اجرا میکردند. شعرخوان میگفت: آهو چره، آهو چره، ببین چقد خوب میچره/ می آهو از باغ آمده، چریده و چاق آمده/ می آهو مرغانه خوره، صد تا به کمتر نخوره وقتی شعر تمام میشد، آهو از حال میرفت و شعرخوان به صاحبخانه میگفت اگر تخممرغ یا چیز دیگری نگیرد، سر حال نمیآید. و به این وسیله گروه، عیدی خود را میگرفتند.
زیبای نوروزی در سیستان و بلوچستان
آنها که در آبادیهای کنار رود هیرمند سکونت دارند، در شب عید نوروز، دختر زیبایی را بر شتر آذینبندی شده سوار میکنند و به کنار رود هیرمند میروند. در آنجا گروه مردان و زنان از هم جدا میشوند. مردان دور از اجتماع زنان و دختران به کناری میروند و به شادی میپردازند. زنان، دختر زیبا را که «اوشیدر» نام نهادهاند، برهنه کرده و داخل آب میاندازند و تا نیمه شب به رقص و نشاط میپردازند و آنگاه دختر را با همان آیین به خانه برمیگردانند.
حنا زدن و حنا بستن در میان لکها
لکها با تحویل سال نو آرزو میکردند فردی پاک و نورانی یا بچهای معصوم، نخستین فردی باشد که به خانه آنان بیاید و به همین خاطر بخشی از حوادث سال بعد و بهرهمندی از خیر و خوشی یا غم و اندوه را از چشم او میدیدند. از دیگر آداب و رسوم نوروزی لکها، آشتی دادن آشنایانی است که در سال کهنه بین آنها کینه و کدورت و دشمنی ایجاد شده بود. لکها به احترام همدیگر چنانچه کسی بستگان خود را تازه از دست داده بود، سعی میکردند که مراسم عید را بیسر و صدا در خانه خود برپا کنند و از دید و بازدید بپرهیزند و با رفتن به در خانه عزادار، با ذکر فاتحه با وی همدردی میکردند.
حنا زدن به کف دست دختران و زنان و حنا بستن کاکل قوچ گله و پختن آش (برنج پلویی) یا در صورت وسع سر بریدن مرغ، خروس و گوسفند و تهیه (آش وگوشت) از دیگر آداب و رسومی است که از گذشته در مناطق لکنشین به آن عمل میکردهاند. امروزه هم برخی از این آداب و رسوم و باورها در میان برخی از طوایف و روستاها و حتی شهرهای لکنشین به قوت خود باقی است؛ چراکه مفاهیمی چون بهار و نوروز و رویش، با روح و روان لکها که از اصیلترین طوایف ایرانی هستند، سرشته و عجین است.
ماه عید در ایل قره پاپاق
در ایل قره پاپاق، از شهرستان نقده، واقع در آذربایجان غربی، به عید نوروز سراسر اسفند را ماه عید مینامند. آنها ماه اسفند را به 4 چهارشنبه بخش میکنند و در نخستین چهارشنبه معروف به «دروغگو»، جوانان بر جایی بلند، مانند پشتبامها و تپهها، آتش میافروزند و در خلال برنامه تیراندازی و نشانهگیری تفریحی میکنند. دومین چهارشنبه را «راستگو» و سومین چهارشنبه را «سیاه» مینامند و این روز را به یاد گذشتگان بر سر گور مردگان حاضر شده، پس از فاتحهخوانی به نیازمندان شیرینی میدهند. در چهارشنبه آخرین، یا در واقع جشن سوری، همگی با رخت نو و شادمانی به برافروزی آتش میپردازند.
سمنی (سمنو) بهبهانیها خوردن دارد
زنان بهبهانی از دو سه هفته پیش از نوروز با کاشتن سبزه بر بدنه کوزه و قلیان و کاسه آماده رسیدن سال نو میشوند. آنها با استفاده از جوانه گندم سمنی میپزند و معتقدند پختن این غذا در واپسین ساعات سال کهنه و خوردن آن در اولین ساعات سال نو، تفالی به برکت و خوشیمنی سال پیش رو به حساب میآید.
تبدو و نوشیرین از دیگر نانها و شیرینیهایی است که پختن آن به وسیله زنان بهبهانی در روزهای سال نو مرسوم است.
آفتاب به حوت (از زبان سمنانیها)
ابراهیم همتی از سمنان نوشته است، سمنانیها با خواندن این شعرها به استقبال خانهتکانی پیش از سال نو میروند:
افتو به حوتی موسمه/ خوت دوکتین جین جینکی/ یا کو کندم چی دکت بی خریجی، جیل جیلکی/ وقتی کوته چش گنن پر داره میلکی، پینکی/ مله ویزون گوشه خیزه، آخوره واموندکی/ ای رو په وه بدی یت کرسیه نسینی یه/ پیشینی افته کشه کشک او ته تن بسینه/ تو دست بلکه تیکه، که سیه چالا جمه که/ گو کدوی فلیته رنج و اتاقی دی دمه که/ کیه پاکی درین و فرشی هیشون تا وا دره/ اتاق و پستو، مطبق، دولا و رف و تابره.
ترجمه به فارسی: آفتاب، آفتاب موسم ماه حوت است/ در آبانبار خانه، حشرات آبی دیده شدهاند/ در میان گندم، حشرات غله دیده شده است/ مورچههای پردار، سر و کلهشان پیدا شده/ در اینجا آنجا هزارپاها و خرخاکی و... پرسه میزنند/ به نظرت میرسد که دیگر کرسی گرم لطفی ندارد/ به نظرت میرسد که خوردن آب کشک در سینه آفتاب ظهر مزه میدهد/ وقتش است که سوراخ سمبهها را بپوشانی و کرسی را/ چراغ گوگردسوز را روشن کن و اتاق را پردود کن/ همه خانه را بتکان و فرشها را تا باد هست بتکان/ اتاقها و پستوها و انباریها و دولابچهها و گنجهها و تاقچهها را.
یوسف علیخانی
او از روحیه ایثار و استقامت کم نظیری برخوردار بود، با برخوردها و صفات اخلاقیاش در واقع معلمی نمونه و سرمشقی خوب برای پاسداران و بسیجیان بود و خود به آنچه میگفت، عمل میکرد.
به گزارش خبرنگار حماسه و جهاد دفاع پرس، پس از شروع جنگ تحمیلی از سوی رژیم متجاوز عراق، شهید همت به صحنه کارزار وارد شد و در طی سالیان حضور در جبهه های نبرد، خدمات شایان توجهی برجای گذاشت و افتخارها آفرید.
او عارفی وارسته، ایثارگری سلحشور و اسوه ای برای دیگران بود که جز خدا به چیز دیگری نمی اندیشید و به عشق رسیدن به هدف متعالی و کسب رضای خدا و حضرت احدیت، شب و روز تلاش می کرد و سخت ترین و مشکل ترین مسئولیت های نظامی را با کمال خوشرویی و اشتیاق و آرامش خاطر می پذیرفت.
این انسان پارسا تا آخرین لحظات حیات خود، دست از دعا و نیایش بر نداشت. نماز اول وقت را بر همه چیز مقدم می شمرد و قرآن و توسل برنامه روزانه او بود. او به راستی همه چیز را فدای انقلاب کرده بود. آن چیزی که برای او مطرح نبود خواب و خوراک و استراحت بود. هر زمان که برای دیدار خانواده اش به شهرضا می رفت، در آنجا لحظه ای از گره گشایی مشکلات و گرفتاری های مردم باز نمی ایستاد و دائماً در اندیشه انجام خدمتی به خلق الله بود.
شهید همت آنچنان با جبهه و جنگ عجین شده بود که در طول حیات نظامی خود فرزند بزرگش را فقط شش بار و فرزند کوچکتر خود را تنها یکبار در آغوش گرفته بود.
شهید همت همواره برای رعایت حقوق بسیجیان به مسئولان امر تاکید و توصیه داشت. او که از روحیه ایثار و استقامت کم نظیری برخوردار بود، با برخوردها و صفات اخلاقی اش در واقع معلمی نمونه و سرمشقی خوب برای پاسداران و بسیجیان بود و خود به آنچه می گفت، عمل می کرد.
عشق و علاقه نیروها به او نیز از همین راز سرچشمه می گرفت. برای شهید همت مطرح نبود که چکاره است، فرمانده است یا نه. همت یک رزمنده بود، همت هم مرد جنگ بود و هم معلمی وارسته.
تصویر زیر منسوب به جمجمه سر نادر شاه افشار است که در زمان خاک برداری آرامگاه و بازسازی آن بیرون آورده شد و مجددا به خاک بردند. نادرشاه افشار سر سلسله دوره افشاریه بوده است.
به گزارش شفاف، نادرشاه افشار یکی از مشهورترین پادشاهانی مانند کورش کبیر است که بر ایران سلطنت کرد. در زمان خاک برداری آرامگاه وی استخوانها و جمجمه با جا مانده از پیکر وی از خاک بیرون آمد.
جمجمه نادرشاه در میان استخوانهای پیکر او که به هنگام خاک برداری در ساختمان آرامگاه جاودانه وی بیرون آورده شد ،پس از تعمیر ساختمان دوباره در خوابگاه جاودانگی اش آرام گرفت.

نادرقلی ملقب به تهماسب قلی خان و نادر شاه افشار از ایل افشار خراسان از 1114 تا 28 خرداد 1126 خورشیدی، پادشاه ایران و بنیانگذار دودمان افشاریه است. او از مشهورترین پادشاهان ایران، پس از اسلام است و بسیاری از مورخین او را قدرتمندترین پادشاه ایرانی بعد اسلام می دانند.
موقعی که افغانها و روس ها و عثمانی ها از اطراف بایران دست انداخته بودند و مملکت در نهایت هرج و مرج بود یک عده سوار با خود همراه کرد و به طهماسب صفوی که کین پدر برخواسته بود همراه شد فتنه های داخلی را خواباند افغانها را هم بیرون ریخت.
شاه طهماسب صفوی از شهرت و اعتبار نادر در بین مردم دچار رشک و حسادت گشت و برای نشان دادن قدرت خود با لشکری بزرگ به سوی عثمانی تاخت و در آن جنگ هزاران سرباز ایرانی را در جنگ چالدران بدلیل عدم توانایی به کشتن داد و خود از میدان جنگ گریخت.
نادر با سپاهی اندک و خسته از کارزار از مشرق به سوی مغرب ایران تاخت و تا قلب کشور عثمانی پیش رفت و سرزمینهای بسیاری را به خاک ایران افزود و از آنجا به قفقاز تحت اشغال روس ها رفت که با کمال تعجب دید روسها خود پیش از روبرو شدن با او پا به فرار گذاشته اند در مسیر بر گشت در سال 1148 در دشت مغان در مجلس ریش سفیدان ایران از فرماندهی ارتش استعفا نمود و دلیلش اعمال پس پرده خاندان صفوی بود .
خود عازم مشهد شد در نزدیکی زنجان سوارانی نزدش آمدند و خبر آوردند که مجلس به لیاقت شما ایمان دارد و در این شراط بهتر است نادر همچنان ارتش دار ایران باقی بماند و کمر بند پادشاهی را بر کمرش بستند.

او سه بار به هند اخطار نمود که افسران اشرف افغان را که حدودا 800 نفر بودند و در قتل عام مردم ایران نقش داشتند را به ایران تحویل دهد که در پی عدم تحویل آنها سپاه ایران از رود سند گذشتند و هندوستان را تسخیر نمود ند 800 متجاوز افغان را در بازار دهلی به دار زدند و بازگشتند و نادر شاه حکومت محمد گورکانی را به او بخشید و گفت ما متجاوز نیستیم اما از حق مردم خویش نیز نخواهیم گذشت محمد گورکانی بخاطر این همه جوانمردی نادر از او خواست هدیه ای از او بخواهد و نادر قبول نکرد و در پی اصرار او گفت جوانان ایران به کتاب نیازمندند سالها حضور اجنبی تاریخ مکتوب ما را منهدم نموده است محمد گورکانی متعجب شد او علاوه بر کتابها جواهرات بسیاری به نادر هدیه نمود که بسیاری از آن جواهرات اکنون پشتوانه پول ملی ایرا ن در بانک مرکزی است .
سراو سی پله
یکی دیگر از جاذبه های تنگه سیاه پله چشمه آب شیرین این تنگه می باشد ،این چشمه با دوازده اینچ آب شیرین در تمام طول سال جاری می باشد ،خوشبختانه چند سال پیش حوضچه ای برای این چشمه توسط جهاد سازندگی بخش درب گنبد احداث شد، همچنین از سر چشمه تا داخل زمین های کشاورزی کانال کشی شده است ،آثار بجا مانده از اطراف چشمه نشان میدهد که در روزگاری از آب چشمه برای گردش آسیاب استفاده میشده است.وجود این چشمه یکی از دلایلی است که با وجود جاده خاکی و طولانی تا تنگه سیاپله در فصل های مختلف سال بازدید کننده هایی از شهرهای دور و نزدیک داشته باشد.

منبع:چروگره
قارچ سنگی
یکی از جاذبه های طبیعی عجیبی که در مسیر راهی که از روستا به کوه هول قرار گرفته است ،وزن این سنگ شاید به بالای 50 تن برسد، که بر روی توده خاکی سالیان سال است که قرار گرفته است .عکس از نزدیک در ادامه مطلب(عکس از علی فتح الهی)

منبع:چروگره
دار نازار (داره رنئگینه):
اسمی که برای تمامی اهالی معنی خاصی دارد .یک درخت بلوط بزرگ که قطرساقه آن به ۵/۱متر میرسد و ارتفاع آن به نزدیک 30 متر.این درخت در قسمت بالای روستا در منطقه ای به اسم کالل (محل کاشت) قرار گرفته.از بزرگان روستا می پرسیم،می گویند: از وقتی به دنیا آمده اند آن را به همین اندازه دیده اند.اهالی روستا همگی این درخت را می شناسند و همگی به عنوان یکی از ارزش های روستا به آن نگاه می کنند.

منبع:سیفاروژ

برای آدرینای عزیز و خانواده اش که در سیلاب کوهدشت جان سپردند

آدرینا – که من «رینا» صدایش می کنم – اسطوره ی این شعر است. فرزند خانواده ای که دسته جمعی غرق در خانه شدند. «به روزی بارانی، بارانی
نگفته بودیم ببار… اما می بارید… می بارید …»
“نو آیلان ”
با گریه دارم می نویسم باز
باران گرفته کوهدشتم را
باران به این بارانی و خوبی
پر درد کرده سرگذشتم را
«رینا» هوای خانه ام ابری ست
فصل خیال انگیز خوبی نیست
این را خودم هم خوب می دانم
امسال هم پاییز خوبی نیست
باران نیا گنجشک خوابیده
باران نیا اوضاع داغون است
باران خطر در باغ بی برگی ست
باران انارستان دلش خون است
ای خوش به حال شهر غواصان
همراه خود سیلاب کُش دارند
ای خوش به حال بچه ماهی ها
در سینه ی خود آبشش دارند
با هر قُلُپ صد بار می میرد
هی میخورد افسوس را با آب
با دست های ناز بی جانش
هی میزند سیلی به این سیلاب
این شهر من! این رنج بی پایان!
هر روز زخم تازه ای دارد
دیگر به اینجامان رسید این سیل
بی صاحبی اندازه ای دارد
برنامه ای مبذول فرمایید
یک ذره مردان خدا باشید
نسل بزرگان را در آوردید
قدری به فکر بچه ها باشید
دنیا! ببین این سمت دنیا را
تا بشنوی فریاد «رینا» را
با هر قُلُپ صد بار می گوید:
«از روی من بردار دریا را»
عمریست سرخط خبرهاییم
آمارمان آه و فغان دارد
با یک حساب ساده می بینی
هر کوچه ای صد «آیلان» دارد
مرگ کبوتر را تصور کن
وقتی که باران سخت می بارد
حالات «رینا» را تجسم کن
وقتی نفس را دوست می دارد
پیش خدایی در امان هستی
لعنت به هر چه منصب و پول است
دردت به جان سوگوار من
دردت به جان هر که مسئول است
باران عزیزم! این چه کاری بود؟
این خانه را دریای غم کردی
در روز روشن با شبیخونت
یک خانوار از شهر کم کردی
باران کمی دیر آمدی عشقم
آتش بلوط پیر را آزرد
باران بسی تند آمدی جانم
سیل آمد و «رینا»ی ما را برد
مرتضا خدایگان
سایت: لکنا
هم خم فراق، سا اوتیر، شونم
هم عزا برزی ،قامت خمونم
هم شوین و ماتم ،بیهمهمونم
هم دس و زونی ، سِزیا سوخونم
هم دل پر، اِ چرخ ،دور گردونم
هم کز نیش ،پاسار، دیوار هجرونم
هم اَسِر پاک کر، و گوشه دامونم
هم اژ فراق یار، دل پریشونم
هم سیاه برگِ، دس، هجر یارونم
هم باد، بلا خیز،شولیز رمونم
هم خونبار و خونریز کاسه چَمونم
هم خُسه آگر، اوتیهسَر گیونم
هم آگر گردون ،سِزان خرمونم
هم شِنه باد فنا ،مایه تویچونم
هم سَر َانگلا و ،زار و دل، هراسونم
هم دم سرد، و ،دلتنگ درد و مهمونم
هم دواره رنج کیش ،دوربی سامونم
هم دواره خم بار ، تویچیا، دودمونم
راهنمای برخی لغات
اوتیر(انداخت)
شولیز(آشیانه)
شنه باد(نوعی باد)
مایه(اندوخته وپس انداز)
چمونم(چشم هایم)
انگلاو(بلا تکلیف)
تویچیا(پراکند)
سجاد ایدون /ساکن خرم آباد
سردار سرلشکر سردل جمنم باوه بی زورل، زوردار رمنم

دلاور سرزمینم ، شهادتت مبارک
شهادت این دلاور ایرانی را به همه ی ایرانیان به ویژه سپهبد سلیمانی تسلیت می گوییم

کوه بود و دشت ،همه جمعیت درختان ایستاده و سرفراز . رودی در میانش از کوهسار سرچشمه می گرفت
از«هرین» و «شط زل» و ... سرچشمه ی گرفت و تا کوژینه، خروشان می رفت و «مانرو» ی تمدن را می ساخت
سلام چنگری سربلند را به کشکان خروشان می رساند. ساکنان یکجا نشین شدند ،بریدند ، سوزاندند این لشکر خوبان را تا دامنه ی کوهها به عقب راندند و تا جاییکه در توان داشتند در کوههای نسار هم آنها را زدند و کشتند و اینک از آن لشکر انبوه در برخی جاها ماند هاند و مقاومت می کنند و باز سایه بر سر دشمنانشان ماندند و امروز خبر رسید که این دشمنان قصد نسل کشی کرده اندو به ناگاه آتش بر جانشان انداختند
شراره در جنگل


شواهد باستانشناسی نشان میدهند که تشکیل پراکندۀ نخستین جوامع بشری در فلات ایران، ناحیۀ میانرودان (بینالنهرین) و باختر دریای مدیترانه که به آن لقب گهواره تمدن دادهاند، به دوازده هزار سال پیش باز میگردد.
بر اساس بررسیها، اولین جوامع روستایی در این ناحیه حدود هفت هزار سال پیش شکل گرفته و نخستین هستههای شهری و تمدنهای اولیه، آنگونه که در تاریخ به آن اشاره شده است، حدود پنجهزار سال پیش پدیدار شدهاند.
شرایط مناسب محیطی، خاک حاصلخیز و توانایی بالا در مدیریت توزیع منابع به ویژه منابع آب، از دلایل اصلی شکلگیری و گسترش این تمدنها به حساب میآیند.
از آنجاییکه ارکان اصلی اقتصاد ساکنان فلات ایران...
|
|
BLOGFA.COM |
|